تبليغاتX
بنام حضرت دوست که هرچه داریم از اوست
بنام حضرت دوست که هرچه داریم از اوست

دل نوشته های من

 

ما آن نشدیم که باید میشدیم

دعاکن آن نشویم که نباید

 

نوشته شده توسط به پسند در سه شنبه سوم آذر 1388 | موضوع:
باز زحمت عزیزم داداشم
امکان ندارد بعد از این از پا بیفتم

تنهای تنها گوشه دنیا بیفتم

می خواهم از امروز دنبالت بگردم

توی خیابان های ذهنم راه بیفتم

حالا تو را تا بی نهایت دوست دارم

حتی اگر از چشم خیلی ها بیفتم

یعنی دلت را فتح خواهم کرد ... یعنی

دیگر نمی ترسم از این بالا بیفتم

من آبی چشم تو را سر می کشم تا

هر لحظه یاد روز عاشورا بیفتم

وقتی که در قلب تو باشم مطمئنم

که می توانم توی دنیا جا بیفتم
نوشته شده توسط به پسند در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388 | موضوع:
 

بچه که بودیم غلط و غلوط اما را ستکی با خدا حرف میزدیم

بزرگ شدیم ودرست اما الکی با خدا حرف زدیم

انگار بچه که بودیم دل بزرگی داشتیم و

وقتی بزرگ شدیم دلمان کوچک شد

 

نوشته شده توسط به پسند در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388 | موضوع: کمی درباره خودم
باز تهران لرزید...
دیروز تهران لرزید

و شاید خواست ما را تکان بدهد

و خدایی نکرده از خواب بیدارمان کند

و آیا ما بیدار شدیم؟

این را برای دوستانم فرستادم و هرکدام چیزی جواب دادند

یکی نوشت:

حال داد قلنجمان شکست

یکی نوشت:

ما بیدی نیستیم که با یان بادها بلرزیم

  ویکی گفت : نه والا

و یکیشان هم گفت:

خدا کند با تکا کار حل شود و کار به تکان تکان نرسد

اما وقتی به خدا عرض کردم

 خداوند فرمود:

آنگاه که در میان طوفان هستید مرا خالصانه صدا میزنید

اما وقتی به ساحل رسیدید هم چیز یادتان میرود

 

نوشته شده توسط به پسند در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388 | موضوع: کمی درباره خودم
اینو داداش عزیزم برام نوشته...
  

خداي مهربان

کوهنوردی می خواست به قله بلندی صعود کند پس از سالها تمرین

و آمادگی تصمیم گرفت صعود را به تنهایی انجام دهد.

او سفرش را زمانی آغاز کرد که هوا تاریک بود مرد در حالی که

چیزی به فتح قله نمانده بود پایش لیز خورد و با سرعت هر چه تمامتر

سقوط کرد.سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از

هراس تمام خاطرات خوب وبد زندگی اش را به یاد می آورد .

چقدر به مرگ نزدیک شده بود که ناگهان دنباله طنابی که به دور کمرش

حلقه خورده بود بین شاخه های درختی در شیب کوه گیر کرد و مانع

سقوط کاملش شد.در آن لحظات سنگین سکوت که هیچ امیدی نداشت از ته

دل فریاد زد:خدایا کمکم کن ناگهان ندایی از دل آسمان پاسخ داد

از من چی می خواهی ؟ نجاتم بده خدای من ! واقعا فکر میکنی می توانم

نجاتت دهم؟ البته تو تنها کسی هستی که میتوانی مرا نجات دهی .

پس آن طناب دور کمرت را ببر ! وبعد سکوت عمیقی همه جا را فرا گرفت

اما مرد تصمیم گرفت با تمام توان مانع پاره شدن طناب حلقه شده به دور کمرش شود.

روز بعد گروه نجات گزارش داد که جسد منجمد شده یک کوهنورد در حالی پیدا شد

که طنابی به دور کمرش حلقه شده بود وتنها دو متر با زمین فاصله داشت .




من و شما چی ؟ چه قدر تا حالا به طنابی در تاریکی چسبیدیم به خیال نجات ؟

تا حالا چقدر حس کردیم که خداوند فراموشمان کرده ؟

یکبار امتحان کنیم : بیایید طناب رو رها کنیم

نوشته شده توسط به پسند در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388 | موضوع:
روسري يا تو سري
يه خبر گزاري مطلبي در مورد لباس شناي زنان مسلمان تركيه قرار داده بود كه در تصوير لباس پوشيده اي رو براي شناي بانوان  مسلمان با حفظ حجاب به نمايش گذاشته بود

تو قسمت نظرات يه نظر خيلي جالب بود

نوشته بود : اگر چشم كم كار است چرا بايد بيني جور آن را بكشد

وتوضيح داده بود كه مردان نميتوانند جلوي چشمشان را بگيرندچرا ما زنان بايد ...

من با تصور حد اقلي كه از جامعه دارم فكر ميكنم اگر اين نظر را به بانوان جامعه عرضه كنيم اين عقيده با استقبال زيادي روبرو ميشود و براي اندك مخالفان ايجاد علامت سوال بزرگي ميكند كه اين ريشه در اشتباهات 30 ساله دارد و ينكه از روز اول به جز اندكي مثل شهيد مطهري جواب چرا روسري را با تو سري دادند و به دليل نداشتن علم كافي از پاسخي منطقي تفره رفتند و خشونت تنها پاسخشان بود كه به دليل شرايط خاص بعداز جنگ چون آتشي زير خاكستر شد و علي ظاهر جواب داد.

اما امروز در جامعه ما بسياري منتظر فرصتي براي برداشتن حجاب هستند و آنها كه به اين ارزش ديني معتقدند به دليل عدم بر خورداري از پايه عقلي لازم دچار تردي شده اند و در برخي موارد  نيز دچار تغيير .

پر واضح است كه متصديان مربوط به اين امر كه مسئول فرهنگ و اعتقاد مردم هستند اگر از خواب بيدار نشوند ما در آينده اي نزديك وضعيتي را خواهيم داشت كه هر گز تصور نميكنيم و شاهد ان گذشته و حال است.

يادمان كه نرفته ما قرار بود ارزشهاي نابمان را به بيرون مرزها صادر كنيم و امروز كميتمان در ارسال به خانه هاي داخل مرزمان لنگ ميزند و واي بر فردايمان

وا مصيبتا كه سخن در مورد كم كاري و ضعف در تبيين ارزشهاي اجتماعي بسيار و گوش شنوا بسيار كيمياست.

را ستي خيلي دلم ميخواست به اون خانم بگم اگر چه بيني مقصر كم كاري نيست اما اگر اين بار را به دوش نكشد و در نتيجه چشم خوب نبيند اولين عضوي كه به دليل بر خورد به ديوار آسيب مي بيند همان بينيست.

پس لاجرم...

نوشته شده توسط به پسند در چهارشنبه یکم مهر 1388 | موضوع:
حاج سعيد دمت گرم

دربين هنر منداني كه در ديدار با مقام معظم رهبري پشت تريبون قرار گرفتند حرفهاي سردار سعيد قاسمي  انگار چيز ديگري بود

حرفهايي از جنس درد و آه

مثل ني

و هنوز در حال و هواي باصفاي جنگ

بكر و دست نخورده

و اين شعر كه خواندند و بغض كردند:

خدايا اگر دستبند تجمل نمي بست دست كمانگير ما را

كسي تا قيامت نمي كرد پيدا از آن گوشه‌ي كهكشان تير ما را

ولي خسته بوديم و ياران همدل
به ناني گرفتند شمشير ما را

ولي خسته بوديم و مي برد طوفان
تمام شكوه اساطير ما را

طلا را كه مس كرد ديگر ندانم
چه خاصيتي بود اكسير ما را"



و اين شعر:

مگر در جستجوي ربنايي تازه باشيم
وگرنه صد دعا زين دست يك نفرين نخواهد شد

مترسانيدمان از مرگ ما پيغمبر مرگيم
خدا با ما كه دلتنگيم سرسنگين نخواهد شد

به مشتاقان آن شمشير سرخ شعله ور در باد
بگو تا انتظار اين است اسبي زين نخواهد شد


نوشته شده توسط به پسند در چهارشنبه یکم مهر 1388 | موضوع:
جور دیگرباید دید
خدا را شکر که نانوایی های مان اینقدر شلوغ است

و این یعنی سفره های افطاری هست که چشم انتظار نان گرم باشد

خدا را شکر که شاطر محله مان وقت اذان یک پارچ آب به سرش میریزد و آه میکشد

و این یعنی دمش گرم که کنار آتش است و برای آتش آخرت سپر نداخته

و شکر برای همه مریضهایی که سر راهمان گذاشتی تا قدر سالم را بدانیم

و برای مریضی های سال پیش که زمزمه شکر را به سلا مت امسال آموخت

خدایاشکر که وقت سحر چراغهای همسایه هامان روشن است

و وقت افطار در بعضی مغازه های محله مان بسته

 واین یعنی کبوتران سحر خیز هنوز بیدارند و نباید گول ظاهرفریبنده این شهر را خورد

 نفرین بر نا امیدی اگر به خانه دلمان سر بزند که مأیوس شویم از آمدن یار سفر کرده امان

شکر که مجلس مناجات ها از سالهای پیش پر رونق تر است و بیشتر مشتری اش هم نسل سومیست

قابل توجه اونایی که از این نسل نا امیدن

و شکر که با برداشتن تابلوی راهنما. امتحان پیدا کردن راه را برایمان دشوار کردی

 و این یعنی اینکه ما لایق تر شدیم از آن زمان که راه یا صدامی بود و یا اسلامی

و توبه استغفار از همه نمازهایی که تا کنون خوانده ام

و روزه های ناقابلی که به درگاه کبریاییت ارسال نمودم

 واین یعنی اوضاع من خیلی خراب است

دعا

 

نوشته شده توسط به پسند در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388 | موضوع:
سلام میهمانی با صفای خدا...
آنقدر خودم را مشغول درگیری های سیاسی کردم و کردند که از قافله رجبیون و شعبانیون جاماندم

و امروز که به میهمانی با صفای خدا وارد شدم حال و هوایم چقدر شبیه لحظه ورود به حرم امام رئوف شده است

ان زمان که در اوج نا امیدی و ناباوری و بی لیاقتی میهمان حرم شدم وهنوز باورم نمیشد که آهو بچه دلم در دامان امام پناه گرفته

انگار که خواب میدیدم و مدام از خودم سوال میکردم توکجا واینجا کجا؟

آنووقت بود که اشک این موهبت الهی صورت را زینت  میداد و چشمهایم به زبان جویبار به آقا عرض کرد آقا جان ممنونتم

و امروز نیز باید به زبان جویبار به خدا عرض کنم که خدایا

ممنونتم که راهم دادی و تا اینجا مددم کردی

داشت این شبه دلم را مثل خوره میخورد که نکند از چشم شما افتاده باشم و دیگر راهی به درگاه کبریاییت نداشته باشم که شما مثل همیشه کریم گونه باران لطفت را به قلبم سرازیر ساختی و به روح نیمه جانم جانی تازه بخشیدی

خوب کاری کردی که دلم را شاد کردی مهربان همیشگیم

دوستت دارم خدای من

ای کریمی که از خزانه غیبت

گبر و ترسا وظیفه خور داری

دوستان را چگونه میکنی محروم

تو که با دشمنان نظر داری 

..............................

به صفای دل رندان و صبوحی زدگان

بس در بسته به مفتاح دعا بگشایند

..

ممنون و مدیون ومحتاج دعای خیرتونم

نوشته شده توسط به پسند در یکشنبه هشتم شهریور 1388 | موضوع: کمی درباره خودم
شهدا شرمنده ایم
 

خیلی جالب است

عکس شهدا را میبینیم

ولی عکس شهدا رفتار میکنیم....

نوشته شده توسط به پسند در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388 | موضوع:
<-CategoryName->